خرید بک لینک
من امشب پر ز احساسم، ولی بی تو نمی گویم درونم پر ز غم، رنج و الم ولی بی تو نمی گویم من امشب راز دارم تا سپیده، تا سحر به که گویم، بی تو من آنرا نمی گویم به هر الماس اشکی قصه ها دارم ولی بی تو نمی گو

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: دوشنبه 10 دی 1397 ساعت: 18:34

هفت اقلیم   رمضان   باید چاره اندیشید برای روزهای طاقت فرسای رمضان. یک روش، روشن کردن سماور ازصبح علی الطلوع است; اصلا این قل قل سماور امید بخش است، فرح افزاست; به خصوص اینکه چند دانه هل نکوبید

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: دوشنبه 10 دی 1397 ساعت: 18:34

آن سوی ابادی هنوز به ظهر خیلی مانده بود، نسیم خنکی می وزید، در سایه سار دیواری با بچه ها قرار گذاشتیم به صحرا برویم.هر کسی رفت تا با خود اندکی آذوقه بردارد.بچه ها کم کم برگشتند. هریک با خود چیزی داش

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: دوشنبه 10 دی 1397 ساعت: 18:34

خرداد ماه بود، امتحان بسیار مهمی داشتیم. تا حوزه ی امتحانی مسیری دور بود. با چند تا از بهترین دوستانم، قرار گذاشتیم با سرویس برویم. امتحان برایم آسان بود و کاملا آماده بودم. روز امتحان، منتظر بودم ت

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: دوشنبه 10 دی 1397 ساعت: 18:34

همبازي   بخند   غممخور. ما بيرون از خود نيستيم. همينيم كه هستيم. زندگي، جز اين نيست كه ميبينيم و ميچشيم؛ همين تلخيها، همين شرمها، همين بودنهاي عاريتي، همين عشقهاي اجارهاي، همين عقدهاي موقت و همين

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: دوشنبه 10 دی 1397 ساعت: 18:34

  بازگشت   به   کودکی   بگذارید برگردم به گذشته، به باغ آرزوهایم، دیگر نمی خواهم دست به دامن کلمات والفاظ پر افاده شوم که خودشان هم ازکنار هم بودن ابا دارند. می خواهم راحت بگویم ; مرا درهمین حاشیه ی جاده ی

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: دوشنبه 10 دی 1397 ساعت: 18:34

شب است و سکوت است و تنهایی. ومن در خلوت این شب ظلمانی، رمان زندگی را برابر دیدگانم به تصویر میکشم. بغضی دردناک و متراکم برعمق گلو، جا خوش کرده. منتظر قطره ای باران اشکم، شاید ببارد و آسوده

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: دوشنبه 10 دی 1397 ساعت: 18:34

به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم وگر از من طلبی جان نستیزم نستیزم قدحی دارم بر کف به خدا تا تو نیایی هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم سحرم روی چو ماهت شب من زلف سیاهت به خدا بیرخ و

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: دوشنبه 10 دی 1397 ساعت: 18:34

سال چهارم دبیرستان بودم. اون روز انشا داشتیم. دبیر انشا، آنقدر جذبه داشت، که وقتی وارد کلاس میشد، کلاس عین پادگان میشد. بغل دستیم، به من گفت: فلانی من انشا ننوشتم، می دونم منو صدا می کنه. گفتم: من هفت

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: دوشنبه 10 دی 1397 ساعت: 18:34

_چی شده؟ خواب دیدی؟ _آره. خواب بدی دیدم. _خیره ایشالله. خواب زن چپه. حالا چی بود؟ _خواب دیدم خونه ی ما پر از جمعیت بود، انگار عمو فوت کرده بود، من گریه میکردم و می گفتم، آخه کی تا حالا دیده، کسی با ک

برچسب: نویسنده: مهسا افشاری تاريخ: دوشنبه 10 دی 1397 ساعت: 18:34

صفحه بندی